واســـــــــــــــــــه مرضیه
ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 20:12 نويسنده تیـ تیـ |

سلام

خوبید؟؟؟خوشید؟؟؟؟من اومدم

نمیدونم از کجا شروع کنم به گفتن

انگار از یه سفر طولانی برگشتم که اینقد حرف واسه گفتن دارم

با شهامت میتونم بگم خوبم....همه چی آرومه

 

محمدرضا هم ازدواج کرد

+ تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 19:4 نويسنده تیـ تیـ |

سلام بچه ها خوبید؟؟؟؟


منم خیلی خوبم شکر

تصمیم دارم دوباره شروع کنم به نوشتن و به زودی شروع میکنم

دلم برا همتون تنگ شده فراوووووووووووووون

واسه مرضیه جون-راحله خانم که خطش خاموشه ... راحله این آپو دیدی بهم ز بزن شمارتو داشته باشم- ساغر خانوم(وااااااااااااای امیدم)-آقا ماکان- داش سیا -فرهادی-رضا-میشا جون-و بقیه دوستان که الان اسماشون خاطرم نیستـــــــــــــــــــ


دلم واسه همتون تنگ شده



دوستووووووووووووووون دارررررررررررررررررم



میام قول

+ تاريخ یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 20:2 نويسنده تیـ تیـ |

سلامـــــــــــــــــــــ


خوبی؟؟؟؟؟  منم خوبم شکر


بچه ها ممل پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــَر


جانمی جان



اما..................

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 21:23 نويسنده تیـ تیـ |

 

 

بچه ها

خوب هستین؟؟؟منم خوبم شکر...

همه چی بر وفقه مراده؟؟؟

نت خونه وصل شده و دیگه میتونم بیام نت ...هیپ هیپ هورررررررررررررا

چه خـــــــــــــــــــــــــــبر؟؟؟؟

اینجا همه چیز عالیست...

دلم یه مسافرت میخواد به یه جای ســــــــــــــــــرد....اوهوم اوهوم درست متوجه شدین...شایده شاید بین دو ترم واسه چند روز برم شـــــــــــــــــــــــــــــمال

ولی قطعی نیست

۴۰۰ تومن شهریم هست باید پرداخت کنم واسه امتحانا و چند روز بعد ۶۰۰ تومن شهریه ثابت که با هم میشه در عرض دو سه هفته یه تومن که خداییش دلم نمیاد به بابا بگم پول سفرم بده تا برم و بیام

مستقیم نمیگم خوب..ها؟؟فقط بگم دوس دارم برم مسافرت تا دلش بسوزه بذاره من برم

طفلک حرفی هم نداره که...قبل محرم یه هفته بوشهر بودم...خوب عاشق مسافرت کردنم....اوووووووووووووم

 

این روزا خیلی عادی میگذره...ایام هفته تند تند میرن و میان به سرعت و تنهایی کمی اذیت میکنه

خیلی مورده پر و پا قرص هست که به هیچ عنوان حتی نگاهشونم نیمکنم...تنهایی خیلی بهتر از ایه که خودمو بخوام با اینا سرگرم کنم

بد نیستنا..اتفاقا خیلی هم میتونن ایده آل باشن از نظر بقیه...اما هیچ احدی تو دلم نمیره (بهتــــــــــر)

در عوضش ارامش دارم

حالا که احتیاج دارم دوستام باهام بیرون بیان نمیان که بنده های خدا هم گرفتارن توقع ندارم...اما خووووووب

۵شنبه اون هفته داشتم درس میخوندم که دوستم اس داد میای بریم بیرون خیلی احتیاج دارم به همفکری...بهش گفتم فردا میان ترم دارم و هنوز نخوندم اما شب میام چت(با گوشی)

ساعت ۹ بود که هنوز تموم نکرده بودم اس داد میای؟؟؟گفتم باشه....وووووااااااااااااای تا ۱۲ میحرفیدیم

خوب دوستشم وظیفه دارم...اما دیگه تا صبح نخوابیدم  میخوندم که از ساعت ۳ به بعده شب تب و لرز کردم

امتحانمم به گند کشیم

فرداش بهش اس دادم میای بیرون ...واسم جالب بود که خیلی محترمانه گفت نه...مدتیه از درسا غافل بودم(نیشخند)....بعد من.....مهم نیست

محسن رفعتی رو یادتونه؟؟؟؟سعی کردم باهاش رو ب رو نشم بلکه تسلیم احساساتم نشم...

دیگه همین

فعلا بابای

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 22:40 نويسنده تیـ تیـ |

اين همه مدت نت خونه قطع بوده ولي جالبه ك تو قبض هزينه اينترنت آسان اومده چهل تومن،وقتي شب تا صبح و صبح تا شب نت بودم ميومد بيست تومن،والا زوره،پول زور ميگيرن بخدا. واي اصلا حس درس خوندن نيست-يساعت دفترو جزوه هام جلوم بود هي ورق زدمو حرف زدم با مامان-الانم ك با گوشي دارم آپ ميكنم-انقد دلم گرفته و غم داره-كاش امام حسين كمك كنه. ممل ك كم پيداست اما اس داده ميخواد بزودي ازدواج كنه،نميدونم خواست تحريك كنه يا ن،اگرم جدي باشه تحملش سخته هر چند علاقه اي ندارم به اون اندازه اما مدت كمي با هم نبوديم-اميد دارم خوشبخت بشه،شما هم واسه من دعا كنيد
+ تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:12 نويسنده تیـ تیـ |

 

سلام سلام

خوبین؟؟؟خوشین؟؟؟

سلامتین؟؟؟

خیلی وقته نبودم دلم واستون تنگ شده

چند وقتی ننوشتم انگار نوشتن از یادم رفته....والا

چه خبرا؟؟؟؟

الحمدالله منم خوبم و روزگار میگذره خوب و بد

چند روزی رفتم سفر با مامانم... خیلی خوش گذشت...همه چی عالی بود...آب و هوا و همه و همه

نمیدونم چرا نت خونه وصل نمیشه ....

درس و دانشگاهم خوبه بد نیست.....علاقه پیدا کردم به رشتم خدا رو شکر

خبر که زیاده  ولی میگم که چند وقتی ننوشتم دستم به نوشتن نمیره

اصلا اسمه اون پسره چقد سنگین بودا...تا اسمشو آوردم تو اخرین پست دیگه نتم خراب شد...... والا.

به تهنایی عادت کردم...خوبه بد نیست اما تقریبا سختمه

گاهی اوقات ممل بهم ز میزنه اما همش یا غر میزنه و میگه بازیم دادی یا به نحوه دیگه ای اعصابمو خراب کرده

بیخیال

خودتون چطورید؟؟؟؟؟

راستی بچه ها سه روز پیش رفتم موهامو لایت کردم چقد خوشگل شد.....خیلی خیلی قشنگ شد....کاش زودتر اینکارو میکردم...لایت یخی هستش و چون زمینه موهام روشنه خیلی بامزه شده

نتم وصل شد حتما عکسشو میذارم

بهتون پیشنهاد میکنم  دوست جونیام لایت کنید(دخی جونا)...من که کاملا به صورت سرخوشانه طی یه حادثه جو گیر شدم و پاشدم اماده شدم فقط به مامان گفتم میرم ارایشگاه....گفت واسه چی؟؟؟گفتم اومدم میبینی....جیگر رو دارید؟؟؟؟وقتی اومدم چشاش شد شیش تا و گفت چقد سرخوشی!!!!انقد خندیدم و گفتم تا باشه از این سرخوشیا....بابامم دید خوشش اومد ولی زیاد بهم رو نداد و فقط  گفت بهت میاد مبارکت باشه

از رو موهام لایت در نیاوردم...لایه های زیر موهامه که موهای رویی میاد روش و چون خرد هستش از زیر یه جلوه بامزه های داده.....از جلو موهامم در نیاوردم چون میرم دانشگاه دوس نداشتم به چشم بیاد ..خوب خجالت میکشم

18دی هم اولین امتحان ترمه و باید حسابی بخونم

یه استاد داریم خیلی سخت گیره واسه هر جلسه کلی تمرین میده که شب قبل کلاس باید ایمیل کنیم

منم تمرین هایی رو که بلد نیستم یه استاد پیدا کردم میدم به اون واسم حل کنه...تازه بهش ا ُرد هم میدم که اقای فلانی من نت ندارم اگه ممکنه با ایمیل خودم واسه استادم ایمیل کنید...اون بنده خدا هم تمرینامو حل میکنه و میفرسته و بعد اس میده که فرستادم

به دانشجو رو بدی همینه دیگه

یه استاد داشتیم دوران کاردانی خیلی مضحک بود

اخراج شده بنا به دلایل اخلاقی.....بیشرف میخواسته به یکی از دانشجوهای دختر تجاوز کنه

به چه صورت؟؟؟خوب الان میگم

هوا داشته تاریک میشده که دختره میگه استاد اگه ممکنه کلاسو زودتر تمام کنید...باید بریم شهرستان و دیر وقت میشه

استاد هم میگه نگران نباش خودم میبرمت ترمینال...دخی هم به گفته استاد اطمیان میکنه و بعد کلاس با استاد همراه میشه...دانشگاه تا ترمینال راه زیادی نیست ...ده دقیقست...ولی تو راه دختره متوجه میشه که از مسیر اصلی منحرف میشن....بعد زد و خورد که  استاد یه پنجه میکشه تو صورت دخی و کار داشته به جاهای باریک کشیده میشه که دختره از خودش دفاع میکنه و ختم به خیر میشه

اما روز بعد میره پیش رییس دانشگاه و شکایت میکنه....رییس میگه شاهد داری که فلان استاد بودی؟؟؟دخی میگه تمام بچه های کلاس شاهدن....و بچه ها میرن شهادت میدن که واقعا صحت داشته و کمیته انظباطی تشکیل میدن و استاد اخراج میشه

ای خا عالم به سررررررررررررررش

دیگه دیگه دیگه چه خبری؟؟؟؟؟حالا خوبه نوشتنم نمیومد....ولی دستم گرم شد

فعلا همین

مراقب خودتون باشید

دوستتوون دارم

بابای

 

 

+ تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 20:39 نويسنده تیـ تیـ |

سام بچه ها

 

بخدا دلم واستون تنگ شه اما چکنم که نت خونه خرابه و الان کافی نتم

 

 

مرسی از اینکه نگران شدید

 

من خوبه خوبم

و شنبه هم دارم میرم بوشهر

 

پیشاپیش عیدتون مبارک

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:13 نويسنده تیـ تیـ

رمز عوض شــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:48 نويسنده تیـ تیـ |

 

 

منم کوروش پسر بهشت در اوستا

سیروس در تورات

سایروس در انجیل

ذوالقرنین در قران

نخستین شاه جهان

اولین دادگستر گیتی

پدر ایران زمین

هفتــــــــــــــــــــــــم ابان ماه زاد روز شاه جهان فرخنده بـــــــــــــــــــاد

+ تاريخ شنبه هفتم آبان 1390ساعت 13:25 نويسنده تیـ تیـ |

 

***پــــــــــــــــــــــــام  درد  میکنه

 

     

 

 

***امروز با یه دختره به اسم مهشید آشنا شدم...خیلی دختر ناز و ساده پوشی بود...اما فوق العاده خوش صحبت بود....حس خوبی بهش دارم...نمیدونم...از ظهر تا الانم فکرم بهش مشغوله

 

     

 

 

*** دیگه اینکه دیشب خواب میدیدم یه نفر بهم گفت با این شماره باهام تماس بگیر ...نمیدونم چرا همش فک میکنم اتفاقی واسه اون شخص میتونه افتاده باشه

یعنی آخه کی میتونه باشه؟؟؟؟

شمارش حفظمه فقط یه رقم مونده به اخر یادم نیست

 

۳.. 0913153

 

     

 

***ممل رو هم دیروز دیدم واسه یه ساعت...انگار همه چی یادم میره وقتی میبینمش بخـــــــــــدا 

 

 

+ تاريخ سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 22:14 نويسنده تیـ تیـ

 

 بچه ها

خوبین؟؟؟منم خوبم

پنجشنبه:

با ماری رفتیم بیرون....رفتیم یذره خرید کردیم و پیاده اومدیم ایستگاه تاکسیا که یه لوازم تحریری دیدیم و رفتیم یذره لوازم خریدیم

من نمیخواستم اول چیزی بخرم اما دیدم خرید نکنم تلنبار میشن و بعدا یباره باید یه عالمه چیز میز بگیرم

بعد اومدیم بیرون از مغازه و تصمیم گرفتیم یه خورده ای پیاده روی کنیم

که من متوجه شدم یه مزدا تری قدم به قدم می ایسته... البته اون دست خیابون...به ماری نشون دادم که اون گفت نه بابا

بازم شیطنت من برافروخته شد گفتم بیا بریم نشونت بدم با ما هست یا نه

رفتیم اون دست خیابون ولی اصلا به رو مبارک نیاوردیم

که گفت بیایید بالا دیه

منم به ماری گفتم دیدی اشتباه نکردم و راه خودمونو گرفتیم و رفتیم(اتفاقا سرمم پایین بود ولی نیمدونم چرا دیدم...ولی فک کنم چون مزدا دوس دارم چشمم رو گرفته بود)

.

.

.

بعدشم که تو مسیر یه عالمه ماشین بوق میزد و چون برگشتنی همیشه کرایه با منه به ماری گفتم ماری من خیلی خرید کردم این کرایه رو زورم داره بدم..مفتی میرسونمت خونه

که ماری گفت خجالت بکش

من هم نکشیدم...گفتم کرایه با منه دیگه...من نمیخوام بدم

خلاصه اینکه جو گرفت منو و دل شیر پیدا کردم و سوار یه ۴۰۵ شدیم

نزدیکا خونه رو به من گفت میتونم شمارتونو داشته باشم؟؟؟

گفتم گوشیمو جا گذاشتم متاسفم

شما شمارتونو بدید من حتما باهاتون تماس میگیرم

گفت سرکاری؟؟؟

گفتم نه بابا...اختیار دارید....گوشیمو خونه جا گذاشتم و شمارمو یادم نیست(واقعا شمارمو نیمدونم...گوشی قبلیمو که دزد برد یه ایرنسل گرفتم که هنوز حفظم نشده)

حالا من از عمد این و گفتم که این ماری نابغه میگه من شمارشو دارم....رو به من میکنه میگه بدم؟؟؟

من اینجوری ماری رو نگاه کردم....ای ماری نابغه

خلاصه رسیدیم و شمارشو داد و گفت تماس بگیر منم گفتم حتمــــــــــــــــــــــــــا

بعد گفتم ببخشید..شما اقای؟؟؟

اسمشو داد و اسمه منم پرسید که یه اسم پروندم

این بود که ریالی کرایه تاکسی ندادم

ولی خداییش چون خونمون بد مسیر نیست سوار شدیم وگرنه یه ادم ترسویی هستم که لنگه ندارم

شب ممل یذره اس داد

- داری به خاطره ها میپیوندی

قیافه من

+بایدم واست بشم فقط یه خاطره....

-به جهنم که اس نمیدی

+اره راست میگی...به جهنم که اس نمیدم

-اب و هوای دانشگاه بهت ساخته..مبارک باشه

+شما هم که جا درس خوندن ادب یاد گرفتی

-میای تمامش کنیم بریم دنبال زنگیمون؟؟؟

+تو واقعا به جدایی فک میکنی؟؟؟

-همجوره نا امید شدم ازت

+واقعا داری جدی میگی؟؟؟این همون محمدرضاست؟

-تو چه انتظاری داری ازم؟؟؟

+ازت انتظار این حرفارو نداشتم

-من مرد ارزوهات نیستم...خودت این حرفو قبلا زدی

+از رو بچگی بوده...اجازه نداری بهم بی احترامی کنی

-حرفی نداری؟؟؟

+از صبح که بیدار میشم تا شب که بخوام بخوابم جلو چشمامی

-قربون چشات

+خدانکنه

-بخوابیم؟؟؟

+صبح کلاس داری عزیزم؟؟

-اره

+اره بخوابیم....صبح منم کلاس دارم بیدارم کن

-چساعت میری؟؟؟؟من ۹ میرم

+۸ کلاسمه تا ۵ عصر

-چند بیدارت کنم؟؟؟؟چجوری بزنگم؟؟؟

+اره ۷ بزنگ...البته اگه بیدار بودی

-شب به خیر

+شب بخیر عزیزم

(( تو رو خدا ببین چطور باهام حرف زد!!!از رو مسجایی که داده نوشتم))

 

 

جمعه:

ساعت رو گذاشته بودم رو ۶.۵۵اما وقتی زنگ خورد زدم روش...و خوابم برده بود تا ۷.۳۰...حالا هشتم کلاسم شروع میشه

هر چقدرم سعی میکردم زود نمیرسیدم

اروم اروم اما شدم و صبحانه خوردم و زدم بیرون از خونه

بیست دقیقه به ۹ رسیدم سر کلاس که استاد داشت درس میداد

تو تاکسی هم به ممل اس دادم پاشو دیرت نشه(یعنی قرار بود منو بیدار کنه...بیدار که نکرد هیچ...جواب اسمس رو هم نداد)

تا ۱۱ سر کلاس بودم

۱۱ تا دو هم با همون استاد داشتم

۱۰ مین انتراک داد بریم استراحت و بیاییم

دوباره تا ۲ سر کلاس بودیم...ولی انقد استاد گل بود که اصلا خسته نشدیم

تازه هر کلمه ای که میگفت بیشتر خوشم میومد ازش...اخه خیلی باسواد بود...خیلی زیاد...خدا حفظ کن اینجور ادم ها رو

ساعت یک و نیم بود که گفت بچه ها کسایی که دو تا ۵ رو هم زبان تخصصی نرم افزار دارن من میام سر کلاس

یعنی از ۸ صبح تا ۵ عصر با یه استاد

 

داشتم از پله ها میومدم پایین ممل ز زد...

جواب دادم بله جانم؟؟؟

یباره سلام نکرده  داد زد کجایی تووووووووووووووووووو؟؟؟؟

گفتم ممل دانشگام

با داد:چرا نگفتی میری دانشگاه

+گلم مگه قرار نبود بیدارم کنی...تازه من گفتم ۸ کلاس دارم تا عصر

-گــــفتم چرا نگفتی داری میری ؟؟؟

+ممل جان دنبال بهانه هستی که داد بزنی سرم؟؟؟من گفته بودم و قرار شد بیدارم کنی که نکردی تازه وقتی هم میرفتم بهت اس دادم

-کاری نداری خدافظ

+خدافظ  عزیزم

گریم گرفت به خدا

سریع رفتم دستشوئی

تا اومدم بیرون زنگید...اینبار با صدای اروم حرفید

-کی میری خونه؟؟؟

+۵ تموم میشه احتمالا...اولین جلسه ست دقیق نمیدونم

- میام دنبالت

+الان داری معذرت میخوای؟؟؟

-اوم

+ باشه خدافظ

(( اینم از برخورداش))

متاسفم واسه خودم

عصر اومد دنبالم...به خودشم رسیده بود

گفتم کلاس داری؟؟؟گفت اره...گفتم ببخشید اگه دیرت میشه پیاده میشم برو

-----نه عزیزم اگه یه دقیقه دیر تر ز میزدی نمیتونستم ببینمت...ولی به خاطر تو برمیگشتم

این من بودم اون موقع===>>

ولی خداییش ذوق کردم...هرچند خیلی زود گذر بود

گفتم مرسی...خوشحالم کردی

انگار تا دید خوشحال شدم گفت میخوای حالتو بگیرم؟؟؟؟گفتم خوشحال میشی باشه بگیر...مثه همون موقع که داد زدی سرم و اون به جهنمی که دیشب گفتی(یه لبخند به ظاهر اروم رو لبام)

رسیدم و پیاده شدم و تشکر کردم

غروب اسمس دادم خیلی دلم برات تنگ شده

اس داد ...صدای دادی که زدی تو گوشمه وقتی پیاده شدی

واقعا من به عقل خودم شک کردم

من سالمم؟؟؟؟یا اون قاطی داره؟؟؟

خدایا خستم کرد...هر چی ارومم اون بدتر میکنه

  

+++++++++++

عصر با اون همه خستگی دلم پیاده روی میخواست....اخه خیلی هوا خوب بود

به ماری زنگیدم گفتم میای که با رضایت دخی خاله گلم مواجه شدم

انقد هوا خوب بود که یعنی ادم دلش میخواست دسته عشقشو بگیره راه برن با هم...اونوقت عشقول دست بندازه دور کمرش

اوووووووووووووووووووم

هوای خنک سرمستم کرد

انقد سبک بودم....فارغ از هر غمی....عاشق خودم بودم

انقد با ماری گفتیم و خندیدیم.....با ماری رفتیم اب انار خوردم...هر چی اصرار کردم بخور نخور

برگشتنی رفتیم تو پارکی که تو مسیرمون بود...انقد تاب سواری کردیم

یه دختر و پسرم اونجا بودن که کلی بهشون حسادت کردم...خصوصا وقتی صدا خندشون میومد

پاشدیم بیاییم که تو پیاده رو

ماری: دنی با تاکسی برگردیم؟؟؟

همون موقع یه تاکسی ایستاده بود که داشت مسافراشو پیاده میکرد

من: با قیافه مظلومانه و بدونه اینکه حواسم به تاکسی و مسافراش باشه رو به ماری کردم و گفتم

ماری تو که پول نداری

ماری با تعجب گفت دنیا دلم واسه خودم سوخت

حالا اینا میگن این دختره بی چارست پول نداره...اون چه پرروئه این جوری به روش میاره

انقد خندیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم...گفتم بخدا حواسم نبود

خلاصه خیلی خوش گذشت

تو اون اب اناریه هم کلی عکس گرفتیم

فک کن شب با این همه خستگی چطور خوابم برد...اصلا نفهمیدم کی صبح شده

شنبه:

از صبح که پاشدم عین این خواب نما ها دلم به شدت طلا میخواست.....انقد گفتم تا مامان رو راضی کردم به اینکه طلاهامو عوض کنم...البته اونایی رو که استفاده نمیکنم

میگفت تازه پول شهریتو دادم بذار واسه بعد

گفتم مامان نمیتونم بخدا

تا نگیرم اروم نمیشم

خلاصه عصرم رفتیم طلا فروشی ۲ تا النگو باریکامو با یه دستبند که اصلا استفاده نمیکردم رو دادم به جاش دو تا النگو از این پهنا گرفتم

هر چند یه دونه از اون خیلی پهنا دوس داشتم که وقتی خواستم بکنم دست اقاهه گفت موج میندازه...اینا مجلسیه

منم گفتم نه نمیخوام

من میخوام دستم باشه...بعدشم من اصلا مراقبت نمیکنم درست

یه مدل شبیه اون گرفتم اما فنریه و خراب نمیشه

دو تا النگو شد یه تومن

و خیال منم راحت شدعطش درونم خوابید

به خواهری هم که گفتم..گفت منم عاشق این مدلم ...اتفاقا منم میخواستم برم بگیرم خوب شد که گفتی

ولی اونم تحریک شدا

نقشه بعدیم دستبنده

الان مثه دختر عربا هستنا سه تا النگو پهن دستمه

ورساچم دست راستمه

اون دوتا تو چپ...یکیش سفیده اون یکی زرد...یدونه دیگه سفید بگیرم که زرده بیوفته وسطم خوب میشه اما زیادیشم خوب نیس فک کنم

 

 

چقد حرفیدم..اوووووووووووووووووووووووووووه

خوب من برم دیگه الان ترسا هم یه ربع هست که شروع شده

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 14:23 نويسنده تیـ تیـ |

سلام بچه ها

خوبین؟؟؟منم خوبم

خدا رو شکـــــــــــــــــــــر

 دینگ دینگ...دینگ دینگ...خیلی سر حالم

بچه ها قالب خودم رو خیلی دوس داشتم ولی خوب خیلی بی روح بود...الان که سر حالم دوس دارم وبلاگمم زنده باشه واسه همین قالب رو عوض کردم

از سه شنبه کلاسام شرع شده و من رسما مهندس شدم دیگه

به به....بــــــــه بــــــــــه

من که به خودم افتخار میکنم

کارشناسیم چهار ترم هستش که یه تابستونم بگیرم واسه کارآموزی و پروژه سال دیگه تمام میشه خوب

بلــــــــــــه

این قلبا هم واسه خودم

تقدیم به شما و خودم

 

دیروز با ماری و شیوا و شیدا رفتیم بازار خرید

اصلا من کلا دیروز خوش خنده شده بودما...از صبح میخندیدم تا شب

بهد گفتم خدا به خیر بگذرونه بهده هر خنده ای گریست

اومدم خونه نانا از خواهری یاد کردیم یه ذره چشمام پر شد(دلم واسه خواهری تنگ شده بود)از همین جا اعلام میکنم که عاشقشم

بهد اومدم خونه آکادمی گوگوش رو دیدم بهدش جو گیر شدم...بالا و پایین میپریدم و صدامو تو طبیعت ول کرده بودم اینجوری...>>

 بهد ممل اس داد بزنگ اهنگ پشت خطیمو گوش کن

ز زدم...اهنگه غمگینی بود

گفتم خواهش میکنم عوض کن دلم گرفت

اما اون انتظار داشت چیز دیگه ای بگم که من فقط همین رو گفتم که گویا ناراحت شده بود و گفت حالا دیگه مطمن شدم ما بهم نمیرسیم شب بخیر

منم گفتم شب ب خیر

خوب چیزی به ذهنم نرسید بگم

شاید انتظار داشت بابت کاره نکرده از دلش در بیارم

اما اون بود که منو بی محل کرده بود

ولی واقعا هیچ حسی ندارم بهش...هیچی

نمیدونم...خدا بزرگه

 

دیروز که با ماری اینا بیرون بودیم مثه خنگولا وارد مغازه شدیم...یه دامن کوتاه دیدم خیلی نــــــــــــــــاز بود....خودم که نمیپوشم از این دامن کوتاها تو خونه اما به شیدا گفتم بیا این رو ببین.....ذوق کرد اونم

پرسیدم چند؟؟؟؟پسره گفت ۹۵۰۰...من فک کردم میگه ۲۵۰۰...میخواستم همه رنگشو بردارررررررررررم

اما بهد فهمیدم اشتباه شنیدم

خلاصه شیدا برداشت(شیدا اول راهنماییه)به شیدا گفتم کمتر بهش بده...۹۵۰۰ واسه این دامن کوتاه زیاده...پسره یباره گفت مرگ خودم خریدم بالاست

من اشتباه شنیدم...فک کردم میگه مرگه خودت...چون یبار قبلا هم این حرفو بهم زده بود...اشتباه شنیدم بهش گفتم عادت داری مرگ مشتریاتو  قسم میخوری؟؟؟(یباره تن صدامم بالا رفت)

پسره چشاش اینجوری شد

گفت خانوم خوب اشال نداره ...میگن باعث طول عمر میشه

گفتم به هر حال زشته

حالا اون خنگم فک میکرد واسه اون ناراحت شدم

بعد ماری یباره گفت دنیا مرگ خودشو قسم خوردا

گفتم جدی؟؟؟؟من فک کردم میگه مرگ خودت

گفتم اقا تو رو خدا ببخشید من یباره صدام بلند شد

پسره گفت فک کردم الان میای میزنیم

انقد خجالت کشیدم که نگو

خلاصه کلی معذرت خواهی کردم

اما هنوز وجدانم درده چرا صدام رفت بالا

اعصاب است دیگه...خرابه اعصابم فعلا...یا میخندم یا عصبی میشم....دیست خودم نیست تا یه ذره بهتر بشم

امروز که میخواستم برم دانشگاه مامان هم مثه همیشه باهام اومد تاکسی بگیرم(هنوزم که هنوزه وقتی میخوام برم جایی بد موقع باشه یا با آژانس میرم یا مامان میاد واسم تاکسی میگیره...من نمیدونم چطور میخواستم برم شمال دانشگاه...نمیدونم والا)

دیدم یه ۲۰۶ ایستاده دم خونه

نگاه نکردیم کیه

تا سر کوچه رفتیم دیدیم ۲۰۶ ایستاد و کیا اومد پایین گفت بیا برسونیمت

اگه گفتین دوستا کیا کی بودن که منو هم رسوندن؟؟؟؟؟

نمیتونین حدس بزنین دوستاش چه ادم معروفایی بودن

خوب خودم میگم

یکیشون بازیکن صنعت نفت بود...اون یکی بازیکن ذوب اهن

سلام علیک کردیم و اینا

بهد تو گوش کیا گفتم

کیا خودت خوشگلتر از دوستاتی

چقد زشتن اخه....ایــــــــــــــش

کیا گفت هیس زشته میشنون...گفتم خوب زشتن دیگه

خلاصه اینکه با فوتبالیستا رفتم دانشگاه

 

با ممل هم کلا یه بار حرف زدم اونم یه دقیقه

اها یه چیز دیگه

 

سه شنبه که یونی بودم ز زد کجایی؟؟؟گفتم یونی!!!گفت نزدیکا دانشگاتونم میام دنبالت

تعجب کردم

گفتم باشه

اومد دنبالم

سوار ماشین شدم...انگار نمیشناختمش فقط سلام علیک کردیم

هویجوری هم گفتم مبارک باشه

 گفت مال دوستمه

خندیدم گفتم مبارک باشه

همو یه نگاه کردیم

همین

بهد گفت صبح خریدم ماشینو...گفتم خوب کردی

دیگه هیچ حرفی نزدیم...تا یه نگاه بهش کردم و گفتم چه لاغر شدی

گفت جدی؟؟؟گفتم اره....فهمیدم اونم غصه داره دلش

رسیدم سر کوچه پیاده شدم و یه خدافظی ساده کردیم

انگار یه ادمه غریبه بودیم واسه هم

تو مسیر ده دقیقه این چند جمله گفتیم فقط

اول که شروع کردم به نشتن سر حال بودم اما الان سرم درد گرفت....(ساعت 3 شروع کردم به نوشتن الان تموم شد
اخه خیلی پاشدم رفتم و اومدم...واسه همین حسه اولیم پر کشید...)

الانم با ماری میخوام برم بیرون ولی خوابم گرفته

دعا کنید رو به راه بشم

فردا هم از ۸ صبح کلاس دارم تا ۵ عصر

خوب دیگه فعلا بای

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:30 نويسنده تیـ تیـ |

 

سلام

بچه ها من نمیتونم کامنت بدم تو وباتون

هر وبی میرم تا کامنت بذارم میگه نظر تبلیغیه...نمیدونم چرا

جواب کامنتای همه داداش و خواهرای گلمو دادم...جز جواب داداش سیامو

ادامه ادامه ادامه....

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 18:8 نويسنده تیـ تیـ |

ادامه لطفا

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 20:33 نويسنده تیـ تیـ

 

سلام

 

خوبید؟؟؟من که زیاد خوب نیستم...ولی خدا رو شکر

چرا؟؟؟

در ادامه میبینید که.....

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 19:46 نويسنده تیـ تیـ |

خیلی حوصلم سر رفته..میخواستم بخوابم..دیدم خیلی زوده...اگه بخوابم درست خوابم نمیبره و نصفه شب هی بیدار میشم(ساعت ۱۰ شروع به نوشتن کردم)...واسه همین تصمیم گرفتم یه اپ طولانی بذارم

خوب اول از خاطره جوارُم مینویسم...آخی یادش به خیر چه روز قشنگی بود

 

 

ورود ازاد


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 0:29 نويسنده تیـ تیـ |

 دوستان

 

خوبین؟؟؟؟منم خوبم...

یه تصمیمی گرفتم اساسی

بچه ها من ذاتا ً به رشته های پزشکی علاقه دارم....خوب؟؟؟

و تصمیم دارم کنکور بدم مجددا ً....فک میکنم آبان ماه دفترچه بیاد....هر وقت خبردار شدید بهم خبر بدید که دفتر چه اومده.....تو رو خــــــــــــــــــــــــــــدا یادتون نره ها....شوخی نمیکنم...تصمیم جدیه

میخوام شانسمو امتحان کنم

شاید قبول شدم...ها؟؟؟

اگه قبول شدم مهندسی نرم افزار رو انصراف میدم و رشته قبولیم رو ادامه میدم...نشدمم که هیچی..میشم مهندس دیگه

سنگ مفت گنجشکم مفت

 

آخه میدونی مدرک کاردانیم مثه پیش دانشگاهی همه رشته هاست...هر رشته ای رو میتونم امتحان بدم

 

خیلی دوس دارم پزشکی رو قبول شم

اون زمان که میخواستم انتخاب رشته کنم نذاشتن رشته مورد علاقمو ادامه بدم اما الان فرق کرده

 

بابام و ممل جون هم موافقن

 

فقط تو رو خــــــــــــــــدا بیخبرم نذاریــــــــــــــــــــــــد

 

      

 

راستی یه کار هم پیدا کردم...عصر میرم ببینم اصلا چی هست....در ارتباط با چی هست و غیره

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 15:51 نويسنده تیـ تیـ |

 

 

خوبی؟؟؟خوبم...

 

امشب با ممل قرار ملاقات داشتم

وقتی رفتم دیدنش واسش یه شاخه گل رز دو رنگ خریدمو بردم... خیلی ناز بود

واسه مامان هم گرفتم...رز صورتی

 

بعد خانومه دو تا از گلبرگاشو کـــَند...منم بهش گفتم میشه بهم بدیشون دستم باشه؟؟؟

گفت دوس داری؟؟؟گفتم اووووووووووم

 

یه نایلون برداشت....یه نایلون پر واسم گلبرگای رنگی ریخت...انقد ذوق کردمـــــــــــــ

خیلی خوشگلن

 

ادامه مطالب عکساشونه

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 23:11 نويسنده تیـ تیـ |

 

 

 

 

 

خوبـے؟؟خوبم...

مرسـے...مملم خوبه...خدا رو شکر...اما یه نمه گرفتاره و زیاد رو فرم نیست

دیروز از بعد از ظهر خبری ازش نبود و دله منم مثه سیر و سرکه میجوشید

انقد زنگ زدم و اسمس دادم...دلم همه جا رفت

اخر ساعت ۱۲-۱۲.۳۰ بود انگار اسمس داده خوابم

گفتم جدی؟؟؟من دارم میمیرم از نگرانی تو راحت خوابیدی؟؟؟؟

انقد لجم گرفت

دوباره اسمس دادم راحت بخواب...هیچ کاری باهات ندارم

خیلی بد شده اخلاقش....خیلی....خدا کنه زودی رو به راه بشه

 

ادامه مطلب ادامه خاطرات است

 


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 13:8 نويسنده تیـ تیـ |

نگران مملم

 

از بعد از ظهر خبری ازش نیست

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 0:2 نويسنده تیـ تیـ |

 

سلام سلام

خوبی؟؟؟خوبم...

امروز رفتم دانشگاه واسه ثبته نام....ساعت 8 رفتم یذره دوندگی داشتم بیخودی

ولی خدارو شکر خیلی زود کارام پیش رفت و تا 11 برگشتم خونه

ولی روز اولی که واسه ثبت نام رفتما همچین بی بهره نموندم

یه خاستگارم واسم پیدا شد

داشتم فرم هارو پر میکردم که یه دختره اومد کنارم واسه برادر شوهرش ازم خاستگاری کرد...منم اصلا جوابی نداشتم بدم...فقط خندیدم...انقد خندیدم که دختره پاشد رفت...ولی ای کاش یذره میذاشتمش سر کار....نیدونم بحر چه امیدی اومد گفت...دختره عرب نخلی بود..نمیدونم کی دانشگاه نوشته بود اینو...فارسی با لهجه حرف میزد

گفتم خوب...حالا برادر شوهر کجاست؟؟؟با اعتماد به نفس گفت...شادگان...اینو که گفت مردم از خنده..فک کرد ذوق زده شدم....گفت خوشت اومد...گفتم خیلی

خلاصه اینم از این

 لگد به بختم زدم اساسی...نچ نچ دارم غصه میخورم

شادگان گند ترین جاییه که میتونی فک کنی....یه دهاتی بیش نیست..همه عرب...از نوع جاهلای 100 سال پیش که به هیچ صراطی مستقیم نیستن

به خواهری که گفتم....گفت میدونم اخر یه عرب میگیرتت....چه کنم خو...سفیدم....بخدا عربا عشق میکنن با دخی سفید و تپل و لپ گلی

خلاصه اینکه خیلی خنده دار بود

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 21:7 نويسنده تیـ تیـ |

 

 

سلام

خوبی؟؟؟خوبم....

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه...آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه...غمه دور از تو بودن یه بی بال و پرم کرد...نرفت از یاده من عشـــــــــــــــــــــق...سفر عاشق ترم کرد

 

این شعر هیچ ربطی به موضوع نداره

اما وقتی اسم عنوان رو گذاشتم سفر...یه دفعه دلم هوای این شعر معین رو کرد

 

رمز همون رمز همیشگیه


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 0:17 نويسنده تیـ تیـ |

 

 

 

 

يك تخم مرغ از خارج ميشكند و اين پايان يك زندگي ست...اما يك تخم مرغ ديگر از داخل ميشكند و

 يك زندگي آغـــ ـاز ميشود...تغييرات بزرگ هميشه از نيروي داخلي آغاز ميشود

 

 

 

+ تاريخ شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:29 نويسنده تیـ تیـ


 

بالاخره تصمیمم رو گرفتم

 

سپردم به خدا و خدا کمکم کرد

بله بله بله

ازاد قبول شدم ابادان....خیلی خوشحالم

مامان میگفت من بهت نمیگم برو یا نه...چون نه دلم میاد بری نه میتونم جلو پیشرفتتو بگیرم...تصمیم با خودت

خیلی واسم تصمیم گیری سخت شده بود

با ممل رفتیم بیرون و تا قبلش هم اسمی از فبولیم نیاورده بودم...دیدمش و اونم دلش رضا نبود اما گفت نیمخوام مانعت بشم

اومدم خونه یذره گریه کردم

واقعا سخت بود تصمیم گیری...خیلی

اما باز سپردم به خدا و گفتم نه نمیرم

تو خونه هم اعلام کردم تصمیمم جدیه و من نمیرم

خداییش خوشحال شدن

به ممل هم اس دادم نمیخوام برم...یعنی نمیتونم...اشک تو چشماتو دیدم و راهم بسته شد

گفت تا اخر عمر نوکرتم

امروزم نتایج ازاد اومد و دیدم مهندسی نرم افزار ابادان قبول شدم

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شکرت

از نظر هزینه هم که بخوام بگم هیچ فرقی نداره....یکیه شاید اونجا بیشترم میشد هزینم

یه چیز دیگه هم هست...اونم اینه من خیلی دلم نازکه...طاقتم نمیشه حتی کسی بهم بگه بالا چشمت ابروئه

چه برسه به اینکه دوسال بخوام خونه خواهرم باشم....اونام جوونن و هر زوجی یه سری اختلاف دارن...اونوقت کی من میتونم نازک نارنجی بازی در بیارم؟؟؟نمی تونم

یه بچه ۵ ساله هم بهم چیزی بگه دلم میگیره(البته این در مواقعی صدق میکنه که مامان و بابام نباشن)

+ تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 15:15 نويسنده تیـ تیـ |

 

 

نگاه و گناه

می بینی؟

تفاوتش توی مکان نونه شه

کافیه نگاهت (مثل این نون) از رو هوس جا به جا شه

دیگه با سلامتی خانواده ات ، روحت و دینت خداحافظی کن

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 17:37 نويسنده تیـ تیـ |

 

 

 

سلامـ سلامـ

دنیا خانومـ بعدهـ 20 روز برگشتـ...خیلی حرفا و صحبتا دارمـ کهـ ایشالا مینویسمشون سر فرصتـ....اووووووووومـ...دلم تنگ شده بودا اما دورا دور هواتونو داشتمــ...من که مثه شما نیستمـ دوستم بره سفر یادی ازش نکنمـ...من که گفته بودم موبایلمو بردن شماره هاتونو ندارم و نمیتونم اس بدم اما وبم که میتونستید که کامنت بذارید....بیخیال وقته گله و شکایت نیست...اشکال نداره تلافی میشه

 

دانشگاه هم مرحله دوم فبول شدم...اما معلوم نیست برم یا نه...باید خوب فکرامو بکنم...چون زندگیم بسته به این تصمیمه

 

شهر آرزو ها قبول شدم...

همونجایی که عاشقشم...

واسه رسیدن بهش باید قید یه سری چیزا رو بزنم، اما باید خوب فک کنم

 

خستم، میرم استراحت کنم...

 

 

+ تاريخ شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:48 نويسنده تیـ تیـ |

ســــــــــــلام خوبـــــــــــے؟خوبم... يه عالمه كامنت تأييد نشده دارم اما الان با گوشـــــــــے به نت وصل شدم خيلـــــــــــے خوش مــــــےگذره الان كنار دريا بوديم جاتــــــــــــون خالي-بعد با خاطرات خوش ميام
+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 2:3 نويسنده تیـ تیـ |

تند تند یه آپ بکنم و برم

۱.محمد رضا کنکور قبول شد...حقوق

۲.دارم میرم سفر بابای واسه چند روز( شهرکرد یه روز...تهران یه روز و مقصد نهاییمون شماله....)

دوستتوون دارم...خدانگهدار

 

سعی میکنم بیام نت اما قول نیمدمــــــــــــ

گوشی هم خریدم....اما خیلی ناراحتم بابت محتویات گوشیم...صبح قبل حرکت باید برم سیم کارتمو که سوزوندم بگیرم بهد بریم

بای بای

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 2:15 نويسنده تیـ تیـ

 

سلامـ.

خوبی؟؟؟خوبم.

نهـ زیادمـ خوبـ نیستمـ..میدونیـ چرا؟؟؟

الان میگمـ

 

رمز همون رمز سابقه....همون عددیه

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 2:32 نويسنده تیـ تیـ |